افسران - شهادت را جز به اهل درد نمیدهند...


:: موضوعات مرتبط: زندگی نامه و خاطرات شهدا
:: برچسب‌ها: خادم الشهدا, حجت رحیمی, شهدا
ن : خادم الشهدا
ت : پنجشنبه 1392/03/09

گزارش تصویری از یادواره خانگی منزل شهید سید جواد

 

عمو جان امروز جایت در خانه خالی بود همه ی همسنگرانت آمده بودند . اما تو نبودی، نه .........................نه  اما تو بودی ، ما تورا نمی دیدیم ، راستی بچه های نسل سوم انقلاب هم  آمده بودند  تا از زبان دوستانت تو را بهتر بشناسند ای سردار شهر من

مامانبزرگ میان همسنگرانت به دنبال تو می چرخید اما تو را نمی دید

 نمی دانم چه بگویم و چه بنویسم ،نمی دانم چگونه تو را وصف کنم

نمی دانم آیا بتوانم آنگونه که همسنگرانت تو را وصف کردند بتوانم درباره ات بنویسم . 

 سردار عبدالله پور از صبر تو برایمان گفت ، ازمهربانیتت ،از تقوایت برایمان گفت .

 گفت که وقتی در عملیات کربلای 5 شهرک دویجی (شهرک مرکزی عراق در خاک شلمچه ) را با چندتن از همسنگرانت تحت کنترل خودنتان گرفتید و خبر را به حاج مهدی خوش سیرت دادی و او به  محسن رضائی داد محسن باور نکرد تا اینکه کد محل تصرف را برایشان با بی سیم  خواندی.

احمد نورانی گفت که وقتی به مرخصی آمدی تنها یک شب در خانه ماندی وبقیه شبها را به خانه دیگر همسنگران می رفتی. 

حاج احمد می گفت :چند شب قبل از شهادت قسمت شیرازی ، قسمت برایش گفت که حافظ  برادر کوچکش برای خداحافظی با او پایش را جدا از خود نمی کرد و شاید او فهمیده بود که قسمت شهید می شود و دیگر به خانه بر نمی گردد .  گفت که تو هم چند شب قبل از عملیات دل تنگ بزرگ شدن تنها پسر ده ماهه ات محمد تقی بودی پسری که حتی تو او را ندیدی ،و او تنها عکس تو را دیده ، پسری که گفتن بابا برایش بغض شده است

راستی عمو جان محمدت برای خودش مردی شده است بگونه ایی که شباهت زیادی با تو دارد . وقتی مامانبزرگ او را می بیند می گوید جوادم از جبهه به خانه آمده است

عموجان نمی دانم  چرا نامی از تو در سر یک کوچه یا خیابان  از شهرمان نمی بینم ....راستی نمی دانم چرا

 برگرفته  شده از سایت هیئت محبین ولایت شهرستان ماسال

                                                                                                                                                                     متن کامل در ادامه مطلب



:: موضوعات مرتبط: زندگی نامه و خاطرات شهدا
:: برچسب‌ها: شهید سید جواد محمودی, هیئت محبین ولایت شهرستان ماسال, خاکیان خط شکن
ن : خادم الشهدا
ت : یکشنبه 1390/11/16

نمی دونم والا. خیلی از ما ها تو حرف زدن که می شه خیلی قشنگ صحبت می کنیم ، اون جا خیلی کباده می کشیم ؛ ولی اون وقتی که پای عمل میاد وسط ، اون وقتی که باید از دوست داشتنی ها مون دل بکنیم و اونجا که باید خودمون رو نشون بدیم ؛همه مون کم میاریم و می زنیم دنده عقب . خوب…یکی از تفاوت های بزرگ ما و شهدا هم همینه دیگه. خوب دیگه … ماییم دیگه؟! ولی …

مادر بهش گفت : ابراهیم ، سرما اذیتت نمی کنه ؟

گفت : نه مادر ، هوا خیلی سرد نیست .

هوا خیلی سرد بود ، ولی نمی خواست ما را توی خرج بیندازد . دلم نیامد؛ همان روز رفتم و یک کلاه برایش خریدم. صبح فردا، کلاه را سرش کشید و رفت. ظهر که برگشت، بدون کلاه بود!

گفتم: کلاهت کو ؟ گفت: اگه بگم ، دعوام نمی کنی ؟ گفتم : نه مادر ؛ مگه چی کارش کردی ؟ گفت : یکی از بچه های مدرسه مون با دمپایی میاد ؛ امروز سرما خورده بود ؛ کلاه برای اون واجب تره .

خاطره ای از شهید ابراهیم امیر عباسی



:: موضوعات مرتبط: زندگی نامه و خاطرات شهدا
:: برچسب‌ها: ایثار و از خود گذشتگی در سیره ی شهدا, خاطرات ناب و کوتاه و شنیدنی از بزرگان انقلاب اسلام, خاطره ای از شهید ابراهیم امیر عباسی, شهدا و ایثار و فداکاری و از خود
ن : خادم الشهدا
ت : شنبه 1390/11/15

پنجمین یادوراه خانگی شهدا  شهرستان ماسال

دیدار با خانواده سردار شهید سید جواد محمودی

زمان : ۹۰/۱۱/۱۴

ساعت ۱۵ عصر روز جمعه

مکان :

شهرستان ماسال -کوچه شهید سید جواد محمودی - منزل پدری شهید

مجری برنامه :

 هیئت محبین ولایت شهرستان ماسال ( کارگرو ه شهدا )



:: موضوعات مرتبط: زندگی نامه و خاطرات شهدا
ن : خادم الشهدا
ت : پنجشنبه 1390/11/06

دلم گرفته . گرفته تر از همیشه با خود می گویم بعد از شهداء ما چه کرده ایم . تمام شهر را گشتم جای خالی شهیدان عذابم می دهد . گلدسته های مساجد هنوز چشم براه هستند . شاید عطر شهداء بر گلبرگهای احساسشان بنشیند تا صمیمیت تمامی شهداء را گریه کنند با خودم زمزمه می کنم

                                                                         کجایید ای شهیدان خدایی

                                                                                                                                       پرنده تر ز مرغان هوایی

از جلوی درب بسیج که می گذرم خاطرات اعزام برایم زنده می شود . چه روزهای قشنگی بود. روزهای از خود گذشتن و به خدا پرداختن .

لحظه وداع با برادرانم . گریه . خنده ها . همه و همه قطره اشکی می شود و از گوشه چشمم بیرون می غلطد . به راهم ادامه می دهم ۰شهر بعد از شهدا بوی غربت گرفته است وخاموش است .

به مزار شهدا می روم . قبور شهدا را یکی یکی زیارت می کنم و ذکر فاتحه ناخود آگاه برلبانم جاری می شود با عکسهای شهداء می نگرم با من حرف می زنند تمام آنها برایم آشنا هستند

برگرفته از خاطرات یک جانباز ماسالی



:: موضوعات مرتبط: زندگی نامه و خاطرات شهدا
ن : خادم الشهدا
ت : سه شنبه 1390/11/04

 

مادرم ، مادر خوبم که تورا بعد از خدا بیشتر از چشمانم دوست دارم . کوه باش و چون کوه استقامت کن ! لحظه ای از نام و یاد خدا غافل مباش و در این راه بکوش و هر چه بکوشی باز هم کم است . ای مادرم ، قامتت را بلند گیر و ندای الله اکبر ، خمینی رهبر و سخن شهیدان راه خدا را به مردم برسان که همانا سخن آنان پیروی کردن از قرآن و خداست .

شهید اکبر بیک محمد لو

اگر کشته شدم ، مادرم ، برایم اشک نریز ، نه برای اینکه کشته شدم ، نه ! برای اینکه لایق اشک هایی که میریزی نیستم .

شهید عبدالله( کیانوش )عقابی

مادرم من برای این به جبهه آمدم که تو در میان مردم سربلند باشی و افتخار کنی که چنین فرزندی داری و با افتخار بگویی که من هم فرزندی در راه اسلام و آبادانی مملکتم دادم .

شهید حبیب الله مجید زاده

آری ، براستی که مستضعفین وارثان زمین می شوند و ما پیش قراولها و وارثان زمین هستیم . و شما ، ای خانواده ای که برای من بهترین خانواده هستید ، پدر و مادر ، شما بدانید هیچ قدرتی نمی تواند آتش خشم ملتی را که برای اسلام به پا خاسته فرو نشاند . و شما ، پدر و مادرم ، ما مصمم هستیم که روزی این جان را به صاحب اصلی برگردانیم . چه بهتر که این جان را در راه خودش فنا کنیم .

شهید حیدر کوشی

برای فدا کردن چند قطره خون ناقابلم ، که هیچ ارزشی در مقابل اسلام ندارد ، به جبهه می روم تا شاید ذره ای از این سفری که در آن هستم در راه خدا باشد و برای خدا باشد . برادرها و پدرجان و مادرجان ، به شما از خدا و راه خدا می گویم که همیشه به فکر خدا باشید و در راه خدا قدم بردارید و هیچ وقت و هیچ جا از خدا غافل نشوید که شیطان در انتظار است که شما را به سوی خود بکشد . و امام را یاری کنید . پیرو خط امام باشید و امام را دعا کنید . به مسجد بروید و در نماز جماعت شرکت کنید و شبها ، نماز شب بپا کنید .

شهید محسن شادفر

زندگی دنیا را دوست ندارم . و زنده ماندن فقط این ارزش را دارد که انسان خداوند را عبادت کند . و برای خدا بودن و کار برای خدا کردن خود عبادت است پس ارزش دنیا به عبادت رحمن و رحیم است .

شهید هادی آشوری

در نبود من شیرینی پخش کنید و شهادت مرا تبریک عرض کنید که انشا الله من برای شما با قیامت الصالحات و ذخیره الآخره باشم و بتوانم شفیع شما در آن دنیا باشم انشا الله تعالی . من از افرادی که امام خمینی را یاری نمی کنند بی زاری می جویم و انها را دعوت به اصلاح و تهذیب نفس و متهذب شدن می کنم .                                           

شهید ابوالفضل نقاد



:: موضوعات مرتبط: زندگی نامه و خاطرات شهدا
:: برچسب‌ها: پیام شهید به پدر و مادر, شهید, پیام شهدا, مادر پدر شهیدان پ, یغام عشق
ن : خادم الشهدا
ت : سه شنبه 1390/11/04

پیکرش را با دو شهید دیگر، تحویل بنیاد شهید داده و گذاشته بودند سردخانه. نگهبان سردخانه می گفت: یکی شان آمد به خوابم و گفت: ((جنازه ی من رو فعلاً تحویل خانواده ام ندید !)) از خواب بیدار شدم. هر چه فکر می کردم کدام یک از این دو نفر بوده ، نفهمیدم ؛ گفتم ولش کن ، خواب بوده دیگه و فردا قرار بود جنازه ها رو تحویل بدیم که شب دوباره خواب شهید رو دیدم. دوباره همون جمله رو بهم گفت .این بار فوراً اسمش رو پرسیدم. گفت: امیر ناصر سلیمانی. از خواب پریدم ، رفتم سراغ جنازه ها. روی سینه ی یکی شان نوشته بود ((شهید امیر ناصر سلیمانی)).

بعد ها متوجه شدم توی اون تاریخ، خانواده اش در تدارک مراسم ازدوج پسرشان بوده اند ؛ شهید خواسته بود مراسم برادرش بهم نخورد.

خاطره ای از شهید ناصر سلیمانی



:: موضوعات مرتبط: زندگی نامه و خاطرات شهدا
:: برچسب‌ها: الهامات شهدا, جنگ ما, خاطرات ناب, خاطرات ناب از شهدای دفاع مقدس, خاطرات ناب دفاع مقدس, خاطرات ناب شهدا و اتفاقات بعد از شهادت, خاطرات ناب و کوتاه و شنیدنی از بزرگان انقلاب اسلام
ن : خادم الشهدا
ت : سه شنبه 1390/11/04

شهيد مهدي باكري در سخنراني پيش از عمليات بدر در جمع رزمندگان به آنها توصيه مي‌كند از زماني كه آماده مي‌شويد براي عمليات 70 مرتبه قل هوالله را بخوانيد. زماني كه شروع به حركت مي‌كنيد بايد لاحول و اقوه الا بالله العلي العظيم را بگوييد و زماني كه مي‌خواهيد تيراندازي كنيد راي هر تيرتان سبحان‌الله بگوييد.
اين گوشه‌اي از سخنان منتشر نشده‌ي شهيد باكري فرمانده لشكر 31 عاشورا بود كه پيش از عمليات بدر گفته بود. 

متن کامل در ادامه مطلب



:: موضوعات مرتبط: زندگی نامه و خاطرات شهدا
:: برچسب‌ها: سخنراني منتشر نشده شهيد باكري پيش از عمليات
ن : خادم الشهدا
ت : شنبه 1390/11/01

ابراهیم به من گفت : (( در سن بیست و دو سالگی شهید می شوم .)) به او گفتم : (( شما به تکلیف عمل می کنی ، چه لزومی دارد که شهید بشوی .)) ایشون گفت : (( درست است ! ولی شهادت من حتمی است .)) یک روز از روی شوخی به ابراهیم گفتم : (( ابراهیم دارد بیست و دو سالت تمام می شود ؟)) او گفت : (( حالا وقتش است .)) درست در همان ایام که چند ماهی مانده بود که بیست و دو سالش تمام شود ، شهید شد .

خاطره از شهید ابراهیم امیر عباسی



:: موضوعات مرتبط: زندگی نامه و خاطرات شهدا
:: برچسب‌ها: بیست و 2 سالگی, خاطره از شهید ابراهیم امیر عباسی, شهدا
ن : خادم الشهدا
ت : شنبه 1390/11/01

اوایل انقلاب بود و در آغاز تاسیس بسیج . تعدادی از داوطلبین برای برقراری آرامش و تامین امنیت شهرها و روستا ها نگهبانی می دادند. یکی از این افراد مرحمت بالا زاده بود . خیلی نگهبان می ایستاد . ما دلمان برایش می سوخت ؛ به این جهت که هم از لحاظ سنی کوچک بود و هم از لحاظ قد و قواره کوچک است و خسته می شود . به او گفتم : (( تو نگهبانی نده و همین یکی دو ساعتی که نگهبانی داده ای بس است .)) با همان غیرت همیشگی اش رو کرد به بچه ها و گفت: (( وقتی که در روایت هست ، دو ساعت نگهبانی ثابش از هفتاد سال عبادت بیشتر است ، پس چرا من نگهبانی ندم؟))

خاطره از شهید مرحمت بالا زاده



:: موضوعات مرتبط: زندگی نامه و خاطرات شهدا
:: برچسب‌ها: جنگ ما, خاطرات شهدا, خاطرات ناب و کوتاه و شنیدنی از بزرگان انقلاب اسلام, خاطرات نوجوانی شهدا, خاطره از شهید مرحمت بالا زاده, دو ساعت نگهبانی
ن : خادم الشهدا
ت : شنبه 1390/11/01

حجاب خواهران

شاید اگر کمی آدم با انصافی باشیم و بریم اول یه نگاه به دور و برمون بکنیم و بعد بریم یه نگاه به زمان اتقلاب و بعد انقلاب بندازیم ؛ خودمون خیلی زود متوجه می شیم که یه حدود سی ساله پیش یه سری آدم های با دین و ایمون و با معرفت پیدا شدن ، رفتند جنگیدند تا خدای نکرده مملکت و انقلاب شون از بین نره . تا یه وقتی پیش خدا شرمنده نشن ؛ و خیلی خیلی ببخشین ، رفتن تا خدای خدای ناکرده دشمن نیاد به ناموس شون دست درازی کنه . آره ! اونا رفتن تا خواهرها و مادرهاشون  رو از دست یه سری آدم بی دین نجات بدن . البته این بعد قضیه است . ولی این بعد از اون مهم هاشه .

ولی خوب ! اونا که رفتن و این مملکت و گذاشتن رو دست ما ، ولی انصافا همون جور که اونا می خواستن ، امروزه ناموس شون در حفاظته ؟ یعنی الان همه ی خواهر ها و مادر ها حجاب شون رو رعایت می کنن ؟ یعنی پسر ها دیگه به ناموس دیگران …

بله . شرم دارم . من که نمی تونم بگم ولی خدا خیر این شهید مشهدی با معرفت رو بده که ما رو نجات داد . این پسر با دین و مذهب که اسم مبارک اش جواد محمدی و سال ۶۶ به شهادت رسیده ، تو وصیت نامه خودش به همه ی خواهر های خودش که می دونم همه شون رو مثل خواهر خودش دوست داره ، این جوری میگه:

«یک خواهش دارم از خوهران !                                     متن کامل در ادامه مطلب



:: موضوعات مرتبط: حجاب، زندگی نامه و خاطرات شهدا
:: برچسب‌ها: حجاب و شهدا, خواهر های گلم, خواهرم حجاب تو وقار توست, زمان اتقلاب, مقالات درباره ی حجاب, همیشه حجاب خود را حفظ کنی, وصیت نامه شهدا, وصیت نامه شهدا درباره ی حجاب
ن : خادم الشهدا
ت : شنبه 1390/11/01

بعد از عملیات فاو (والفجر ۸ ) بود . پسر عمویم هر وفت از جبهه می آمد خاطراتش را برایم تعریف می کرد . دلم آب می شد . اما بسیج کمتر از پانزده سال قبول را نمی پذیرفت . چاره ای نبود . شناسنامه برادرم را که در سال از من بزرگتر بود رو برداشتم و بردم پایگاه و به هر کلکی بود ثبت نام کردم . مانده بود رضایت پدر که الحمدالله هیچ جوری راضی نمی شد .

به شناسنامه اش تک زدم . آن را آوردم دادم به صاحب خانه ای که از خانه اش به عنوان خوابگاه استفاده می کردم . خواهش کردم به خاطر اینکه پدرم نمی تواند به شهر بیاید ، او در پایگاه حاصر شود و بگوید پدر من است و با جبهه رفتنم موافق است . او هم آقایی کرد و آمد . گویا اینکه دوباره از مادر متولد شده ام. آن قدر خوشحال بودم که صبح اش موقع صبحانه ، به جای شکر، نمک تو چاییم ریختم . تنها آرزویم رسیدن به جبهه بود . برای آمرزش گناهانم و توفیق شهادت ، که هیچ وقت نصیبم نشد . چیزی که هنوز هم آرزی اول من است



:: موضوعات مرتبط: زندگی نامه و خاطرات شهدا
:: برچسب‌ها: آرزوی شهادت, تلاش شهدا برای اعزام به جبهه, خاطرات ناب و کوتاه و شنیدنی از بزرگان انقلاب اسلام, خاطره از شهادت طلبی شهدا, زندگی شهدا, سیره شهدا, شهادت طلب, ش
ن : خادم الشهدا
ت : شنبه 1390/11/01
نواب صفوی که بود؟

سیدمجتبی میرلوحی صفوی، از روحانیون مبارز و رهبر جمعیت «فدائیان اسلام»، در سال ۱۳۰۳شمسی در محله خانی‌آباد نو و در خانواده‌ای روحانی دیده به جهان گشود. پدرش سیدجواد میرلوحی، به دنبال صدور قانون «لباس های متحدالشكل» ـ ۱۳۱۴ ش. ـ لباس روحانیت از تن بیرون كرد و به عنوان وكیل دعاوی دادگستری مشغول به خدمت شد، اما پس از چندی در پی یك مشاجره سخت، سیلی محكمی به صورت علی‌اكبر داور وزیر عدلیه وقت زد كه نتیجه آن گذران محكومیت سه ساله در زندان بود. 

 
او چندی پس از گذراندن دوره محكومیت و آزادی از زندان دارفانی را وداع گفت. طی این سه سال سیدمحمود نواب میرلوحی، از بستگان نزدیك سیدمجتبی، عهده‌دار سرپرستی وی بود.
 
سیدمجتبی در ۷ سالگی وارد دبستان حكیم نظامی شد و سپس در مدرسه صنعتی آلمانی‌ها به تحصیل ادامه داد. او همزمان در یكی از مساجد خانی‌آباد نو به فراگیری دروس دینی نیز مشغول شد و پس از خروج رضاخان از كشور به فعالیت های سیاسی روی آورد. سخنرانی وی علیه دولت قوام‌السلطنه در ۱۷ آذر ۱۳۲۱ در حالی كه ۱۸ سال بیش نداشت اولین مبارزه وی علیه حكومت پهلوی محسوب می‌شد.
 
                                                                                            متن کامل در ادامه مطلب


:: موضوعات مرتبط: زندگی نامه و خاطرات شهدا، بیانات مقام معظم رهبری
ن : خادم الشهدا
ت : شنبه 1390/11/01
به گزارش البرز به نقل از مشرق ، رستم رفیعیان ، از بچه های مسجد سیاهپوشان دزفول ، درست در همان سالی متولد شد که امامش پرچم قیام برافراشت و ۲۰ سال بعد ، به نام نامی امامش ، با همسرخویش پیمان وفا بست و ده ماه پس از آن ، طی عملیات خیبر ، پیمان خود با حضرت روح الله را به خون خویش امضا کرد و در ح ج ل ی شهادت آرمید.
آن چه می بینید ، کارت دعوت به مراسم ازدواج شهید رستم رفیعیان است. کارتی که صفا و پاکی آن سال های آسمانی در آن موج می زند. روحمان با یادش شاد:



:: موضوعات مرتبط: زندگی نامه و خاطرات شهدا
ن : خادم الشهدا
ت : جمعه 1390/10/30
مطلب زیر قصه نیست. یه واقعیته. بخوانید و ببینید ما کجای این عالمیم ببینید ایثار و از خود گذشتگی چگونه معنا پیدا می کند؟ چقدر گرفتار مادیات شده ایم....؟ کجا می رویم...؟



مطلب زیر قصه نیست. یه واقعیته. بخوانید و ببینید ما کجای این عالمیم ببینید ایثار و از خود گذشتگی چگونه معنا پیدا می کند؟ چقدر گرفتار مادیات شده ایم....؟ کجا می رویم...؟
سلام مامان قهرمانم :
میدونی ....!
حالا که روز تولدته من و آبجی می خواستیم قشنگ ترین هدیه رو برات بخریم ولی نمی دونستیم چی بخریم.
دختر خاله می گفت برات یه دست کامل لوازم آرایش بخریم.
می گفت اگه مامانت آرایش کنه زخم های روی صورتش کمتر معلوم می شه...
می گفت :
زشته یه معلم با سرو صورت زخمی سر کلاس بره
می گفت:
شاگردهاش می فهمند شوهرش...
میدونم تو هیچ وقت برای خودت از این چیزها نمی خری
آخه همش رو می دی پول دارو و بیمارستان بابا...
بابا هم که تو رو کتک میزنه...
فحش می ده...
حرف هایی می زنه که ما نمی فهمیم
فقط می بینیم و گریـــــه می کنیم.
من و آبجی خوب می فهمیم که وقتی بابا موجی می شه تو دستای مارو می گیری و می بری تو اتاق دیگه...
بعد می ری تا بابا کتکت بزنه
و موهای قشنگتو بکشه...
من و اون خوب می دونیم چرا این کارو می کنه .
آخه اگه تو نری جلوی بابا اون خودشو می زنه

دست خودش نیست...
تو هم چون بابا رو خیلی دوست داری نمی خواهی بابا خودشو بزنه ...
به قول خودت یه ذره از سهمت و فداکاری هاش رو میدی
از ترکش های توی بدنش
از موجی شدنش
از...
ما می فهمیم که وقتی بابا آروم می شه سرش رو می گیره و چقدر گریه می کنه
وقتی می فهمه چیکار کرده ناراحت می شه
دستت رو می بوسه...تو هم گریه می کنی ...
من و آبجی صدای گریه تو و بابا رو می شنویم.
مامان جون!
مامان خوب و قهرمانم!
پس سهم ما چی می شه؟
ما هم می خوایم مثل تو و بابا قهرمان باشیم
می خوایم روز تولدت پول هامون رو بدیم به تو تا برای بابا دوا بخری
فقط تو رو خدا این دفعه بذار بابا ما رو جای تو کتک بزنه ...
مامان جون، تولدتـــــــــ مبارکـــــــــــــــــ

بخش فرهنگ پایداری تبیان
منبع: سایت حوزه


:: موضوعات مرتبط: زندگی نامه و خاطرات شهدا
ن : خادم الشهدا
ت : جمعه 1390/10/30

شهدا طلایه داران اصلی کسانی بودند که کلمه "انتظار" را معنی کردند،بر استی منتظر واقعی کسی ست که در راه موعودش از بهترین و بالاترین چیزهایش بگذرد و چه چیز بالاتر از جان....

»» شهید زین الدین ««

انقلاب اسلامی ما ، زمینه ساز انقلاب حضرت ولی عصر(عجل الله تعالی فرجه الشریف) می باشد . پس مواظب اعمال و کردار خود باشیم. در این زمان بی تفاوت بودن به انقلاب اسلامی ، خیانت با اسلام و قرآن است.

 (شهید حسین حسن نژاد سالك)

تنها و تنها کانالی که شما را به قرب الهی نزدیک می کند و موجب رضای حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) می شود ، اطاعا قلبی و عملی از ولایت فقیه است.

(شهید محمد شفیعی خواه)

ملت ما ملت معجزه گر قرن است و من سفارشم به ملت تداوم بخشیدن به راه شهیدان و استعانت از درگاه خداوند است تا این انقلاب را به انقلاب حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) وصل نمایند و در این تلاش پیگیر مسلماً نصرت خداوند شامل حال مومنین است. وصیت من تنها این است در زمان غیبت ، اطاعت محض از ولایت فقیه داشته باشید. امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) همواره در کنار شما بسیجیان است. ما می جنگیم و باید بجنگیم و چاره ای نیست. به گفته امام تا ظهور امام مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) با یک دستمان سلاح و با یک دستمان قرآن باید بگیریم ، طبق دستورات ولایت.

(شهیدهمت)


امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) منتظر ظهور است ، او می خواهد که هرچه زودتر ظهور کند و ریشه ظلم و فساد را از این عالم براندازد و عدل و داد را به جای آن برقرار سازد.

 (شهید چمران)

خدایا از تو می خواهم تا مرا در رکاب امام زمانت قرار دهی تا آنقدر با دشمنان قسم خورده دینت بجنگم تا به فیض شهادت برسم.

(شهید صیاد شیرازی)

طلایه داران سپاه صبح سر رسیده اند و ظلمت را تا پنهان ترین زوایای دیار عدم پس می رانند . جهان در انتظار عدالت است. هیبت آنکه خواهد آمد و انتظار انسان را پایان خواهد داد از هم اکنون همه قلبها را فراگرفته است. انقلاب اسلامی فجری است که بامدادی در پی خواهد داشت. شب حیات انسان با انقلاب اسلامی در فجر صادق خویش داخل شده است و شایسته است که اکنون منتظر صبح باشیم ، صبح دولت یار .

(شهید آوینی)



:: موضوعات مرتبط: زندگی نامه و خاطرات شهدا
:: برچسب‌ها: انتظار در نظر شهدا
ن : خادم الشهدا
ت : پنجشنبه 1390/10/29

حاجي حواسش به همه چيز بود؛ از محتواي سخنراني و مداحي‌ها و نماز جماعت‌هاي ظهر عاشورا و تاسوعا گرفته، تا گذاشتن چند نفر مأمور جهت جفت کردن کفش‌هاي عزاداران وگرفتن اسفند دم در و دقت در توزيع صبحانه و غذاي ظهر عاشورا و تاسوعا که به بهترين شكل انجام شوند.

برگزاري هيأت و مراسم عزاداري در دهه اول محرم، برايش از اهم واجبات به شمار مي‌آمد و سنگ تمام مي‌گذاشت، اماکيفيت اجراي آن برايش خيلي مهم‌تر بود. طوري‌که مي‌توان از هيأت عاشقان ثارالله(ع)، لشکر «8 نجف اشرف»، به‌عنوان يک الگوي نمونه عزاداري نام برد.

از چند وقت پيش بزرگ‌ترها و معتميدن خود را در لشکر خبر مي‌کرد؛ چند تا بسيجي و يکي، دو تا پيرغلام امام حسين(ع). بعد هم تقسيم کار مي‌کرد. «حاج حسين، حاج عباس، سيد ناصر، حاج فاضل، حاج رضا، حاج غلام‌علي، حاج‌آقا جنتيان، برادر احمدپور» و بسيجي‌ها، هرکدام بر اساس تخصص و توانشان، مسئوليتي را برعهده مي‌گرفتند. آن‌ها هم حاجي را خوب مي‌شناختند؛ باوجود اخلاص و صبر، اما جدي، منظم و ريزبين.

                                                         متن کامل در ادامه مطلب



:: موضوعات مرتبط: زندگی نامه و خاطرات شهدا
ن : خادم الشهدا
ت : سه شنبه 1390/10/27
بازخواني عمليات کربلاي ۵:نيروي زميني ارتش جمهوری اسلامی ایران در تاريخ 1365/10/۱۹ در شمال سومار با هدف آزادسازي ارتفاعات منطقه با رمز يا فاطمه الزهرا (سلام الله عليها) عملياتي به نام كربلاي ۵ را آغاز كرد و توانست ارتفاعات 249 و 241 و 289 و 306 و 285 و267 و 294 و 286 و 325 و 295 و 265 و 252 و 277 در شمال شرقي نفت شهر و پل‌هاي ارتباطي منطقه رودخانه كنگاگوش را آزاد نمايد.

 اسامي شهداي شهرستان ماسال که در اين عمليات به فيض شهادت نائل شدند:

شهيدان مرحمت فلاح،فرهادهادي،اردشير محمدي،عطيم عليپور،جواد شيرين زاده،عنايت يوسفيان،

بهنام جلاليان،قنبر پور جعفري وسردار شهید سید جواد محمودی



:: موضوعات مرتبط: زندگی نامه و خاطرات شهدا
ن : خادم الشهدا
ت : شنبه 1390/10/24

روياي صادقه دختر گيلانغربي ساکن روستاي کوران از توابع شهرستان سرپل‌ذهاب، دو شهيد را پس از سال‌ها غربت و گمنامي به خانه برگرداند.

 مجيد حلاج رئيس بنياد شهيد و امور ايثارگران شهرستان تبريز، درباره حکمت رجعت پيکرهاي پاک و مطهر اين دو شهيد تصريح کرد: اين شهيدان در روستاي کوران گيلانغرب شهر سر پل‌ذهاب در جريان جنگ تحميلي پيکرشان مدفون شده بود.
 
حلاج ادامه داد: بعد از گذشت 30 سال از اين واقعه در يکي از شب‌هاي ماه جاري يکي از شهدا در روياي يکي از دختران پاک و معصوم روستا که 17 سال دارد ظاهر شده و بيان مي‌کند در فلان محل مدفون شده و از اهالي تبريز هستم و به دليل غربت تقاضاي انتقال به محل زادگاهم را دارم.
 
وي افزود: اين دختر بلافاصله خانواده و معتمدان محلي را در جريان امر گذاشته ولي با بي‌توجهي و بي‌مهري روبه‌رو مي‌شود.
 
حلاج گفت: اين دختر در ادامه تصميم به تفحص گرفته و با کمک دو تن از دوستان اقدام به کاوش کرده و شاهد قطعه‌اي از آثار شهدا مي‌شوند و بلافاصله جريان را به اهالي اطلاع مي‌دهند که بعد از آن با هماهنگي سپاه عاشورا اقدامات اوليه براي شناسايي شهدا صورت مي‌گيرد.
رئيس بنياد شهيد و امور ايثارگران شهرستان تبريز ادامه داد: اين شهيدان پس از شناسايي از طريق پلاک و کارت شناسايي( کارت عضويت، گواهينامه و تصاوير فرزندان شهدا) به تبريز انتقال يافتند.
آري شهادت برترين معراج عشق است.


:: موضوعات مرتبط: زندگی نامه و خاطرات شهدا
ن : خادم الشهدا
ت : شنبه 1390/10/24

در اولین نگاه به میدان رزم، آنچه در ذهن تداعی می شود چیست؟ آیا جز خون و خطر؟ اما دین مبین اسلام در صدد پرورش انسان کامل و ذوابعاد است. انسانهایی در قله شجاعت، هنگام جهاد و در قله رأفت، هنگام زندگی. در این یادداشت، چند نمونه کوتاه از سرداران شهید در خصوص رفتار با همسر نقل می شود:

 همسر سردار شهید عباس کریمی: تواضع و فروتنی عباس باور نکردنی بود. همیشه عادت داشت، وقتی من وارد اتاق می شدم، بلند می‏شد و به قامت می‏ایستاد. یک روز وقتی وارد شدم روی زانوانش ایستاد. ترسیدم، گفتم: عباس چیزی شده، پاهایت چطورند؟ خندید و گفت: «نه شما بد عادت شده‏اید؟ من همیشه جلوی تو بلند می‏شوم. امروز خسته‏ام. به زانو ایستادم». می‏دانستم اگر سالم بود بلند می‏شد و می‏ایستاد. اصرار کردم که بگوید چه ناراحتی دارد. بعد از اصرار زیاد من گفت: چند روزی بود که پاهایم را از پوتین در نیاورده بودم. انگشتان پاهایم پوسیده است. نمی‏توانم روی پاهایم بایستم. عباس با همان حال، صبح روز بعد به منطقه جنگی رفت. این اتفاق به من نشان داد که حاج عباس کریمی از بندگان خاص خداوند است.

                                                                                                     متن کامل در ادامه مطلب

 



:: موضوعات مرتبط: زندگی نامه و خاطرات شهدا
:: برچسب‌ها: خاطراتی جالب از همسرداری سرداران شهید, خاطرات شهدا
ن : خادم الشهدا
ت : شنبه 1390/10/24

در سال 1337 در خانواده مجاهد بزرگ آیت الله سید مرتضی علم‌الهدی دیده به جهان گشود.
 از 6 سالگی به فراگیری قرآن پرداخت. وی بسیار اهل مطالعه بود. در دبیرستان با تشکیل انجمن اسلامی و سخنرانی فعالیتهایی خود را آغاز نمود. در سال 1356 در رشته تاریخ دانشگاه فردوسی مشهد تحصیل خود را ادامه داد.

شهید حسین علم الهدای
در دوران دانشجویی علاوه بر تحصیل، در رشته تاریخ دانشگاه مشهد به تدریس نهج‌البلاغه، عقاید و تاریخ اسلام می‌پرداخت. وی از مبارزان دوران ستم‌شاهی بود و در شهرهای مشهد، کرمان و اهواز فعالیت سیاسی انجام می‌داد و در سنین 14 تا 21 سالگی چند بار توسط رژیم ستم‌شاهی، زندانی و شکنجه شد.
 از جمله اقدامات او در زمان طاغوت تشکیل سازمان موحدین بود، این سازمان با هدف مبارزه مسلحانه برای سست کردن بنیانهای رژیم منفور پهلوی، به دور از تئوریهای گروهها و سازمانهایی که مبنای علمی آنها از تئوریهای مارکسیستی نشات می‌گرفت، برنامه‌های خود را در تحقق بخشیدن فرامین حضرت امام (ره) تنظیم نمود و حرکتی نو را از اواخر سال 1356 شروع کرد.
 در ایام پیروزی برای تسخیر شهربانی و ساواک نقش بسیار مؤثری داشت پس از سقوط کامل نظام طاغوت، او در کمیته ی انقلاب که در اهواز تشکیل شد نقش اساسی داشت و برای مدتی هم مسئولیت کمیته انقلاب مستقر در کاخ استانداری خوزستان را به عهده داشت، همچنین عضو اولین شورای تشکیل دهنده سپاه پاسداران در خوزستان بود اما با توجه به فعالیت شدید گروهک های منحرف، حسین کم کم تمام مسئولیت های اجرایی را کنار گذاشته و بیشترین نیروی خود را در برنامه فرهنگی متمرکز نمود.


اهتمام شهید «علم الهدی» به قرآن کریم

 مکتب قرآن
 سید حسین از کلاس اول ابتدایی با شروع تعطیلات تابستانی، هر روزه به مکتب قرآن می رفت و تا کلاس چهارم ابتدایی توانست، قرآن را ختم کند.
 وی قاری قرآن صبحگاه مدرسه و تکبیرگوی مسجد بود. با بچه های محله در تیم فوتبال بازی می کرد و با شنیدن اذان، دوستان خود را به مسجد می خواند و پس از نماز، جلسه قرائت قرآن برگزار می نمود.

برایم قرآن بیاورید
 در اولین دستگیری حسین، او را در بند نوجوانان زندانی کردند. پس از مدتی که به ملاقاتش رفتیم، مشاهده کردیم که زندان دارای اتاقهای بسیار کوچک و قدیمی و کاملاً غیر بهداشتی است. از حسین سؤال کردیم چه چیز لازم داری که برایت بیاوریم؟ گفت: فقط یک جلد قرآن برایم بیاورید. 

ایات جهاد

 حسین با صدای زیبا قرآن می خواند. تیمسار جعفری، فرمانده لشکر خوزستان، در سال 1352 برای افتتاح مسجدی که در پادگان ساخته بود از همة شخصیتها دعوت کرده بود. یکی از دوستان حسین از ایشان دعوت نمود که در ابتدای جلسه قرآن قرائت نماید. وقتی که تیمسار وارد مجلس شد همة حاضران به احترام او از جا بلند شدند، اما حسین سر در قرآن برده بود و به همین بهانه از جا بلند نشد. لحظاتی بعد، حسین پشت تریبون رفت و ایاتی از سورة نساء را خواند که: »وَ ما لَکُمْ لا تُقاتِلُونَ فی سَبیلِ اللّهِ وَ الْمُسْتَضْعَفینَ مِنَ الرِّجالِ وَ النِّساءِ وَ الْوِلْدانِ الَّذینَ یقُولُونَ رَبَّنا أَخْرِجْنا مِنْ هذِهِ الْقَرْیةِ الظّالِمِ أَهْلُها وَ اجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْکَ وَلِیا وَ اجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْکَ نَصیرًا« نساء/75

خاطره ای از مقام معظم رهبری
 در دیداری که با رزمندگان داشتیم، با آنها نماز جماعت خواندیم. بعد از نماز بچه ها دور من جمع شدند و هر کس با من صحبتی داشت. بعد از چند دقیقه من نگاه کردم دیدم سید حسین قرآنی در دست گرفته و عده زیادی از بچه ها دور او جمع شده اند و ایشان به قدری زیبا از ایات قرآن و استقامت در جنگ و ... صحبت می کرد که من تعجب کردم. در حالی که در خط مقدم بودیم و حتی یک لحظه توقف در آنجا مشکل بود، ایشان بدون اعتنا به خطر ایات قرآن را توضیح می داد.

  به سوی شهادت

در آذر 1359 ش پس از شکست بیش از دو گردان از نیروهای عراقی در جنوب سوسنگرد به وسیله سربازان اسلام، یک گروهان از برادران سپاه اهواز جهت محافظت از هویزه به آن شهر اعزام شدند.

 

در آن حال بنی‏صدر، دستور تخلیه هویزه از نیروهای سپاهی را صادر و محافظت از آن شهر را به ارتش محوّل کرد که با مخالفت و پیگیری محمدحسین علم‏الهدی فرمانده گروهان سپاه هویزه، این دستور لغو گردید.
سرانجام هفته بعد، قرارِ عملیات مشترک ارتش و سپاه گذاشته شد که با پیشروی‏هایی همراه بود. اما به دلیل نرسیدن مهمات و پاتک دشمن، نیروهای خودی مجبور به عقب‏نشینی شدند. 

 او و جمعی از دانشجویان پیرو خط امام در حماسه هویزه (16 دی ماه 1359) به دریای تانک‌های دشمن که آنها را محاصره کرده بودند حمله‌ور شدند. 
 حسین پس از شهادت همرزمانش با فریاد الله اکبر، آخرین گلوله‌های باقیمانده آرپی‌جی را به سوی دشمن شلیک نمود و چند تانک مهاجم را منهدم کرد، اما با تمام شدن مهمات و تنگ‌تر شدن حلقه محاصره و چون مولایش امام حسین (ع)  ؛ در حالیکه قرآن به دست داشت با فریاد الله اکبر به شهادت رسید. 


منابع :http://www.alamalhoda.com 

http://www.rasekhoon.net

http://www.hawzah.net



:: موضوعات مرتبط: زندگی نامه و خاطرات شهدا، بسیج و دفاع مقدس
ن : خادم الشهدا
ت : جمعه 1390/10/16

شهید > :  شهید سيدجواد محمودي

نام پدر > : سیداسدالله

تاریخ تولد > :1343

محل تولد >:گيلان / ماسال

یگان >  : پاسدار

آخرین مسئولیت > جانشین گردان حمزه سیدالشهدا

محل شهادت  > :شلمچه ( شهرک مرکزی  دوعیجی عراق)

طول مدت حیات  > :22 سال

مزار شهید  >  گلزارشهدای شهرستان  ماسال

 

 

سال 1343 کودکي از سلاله‌ي آل طه ديده به جهان هستي گشود. کودکي او در دامان پاک خانواده و با عشق به اهل‌بيت (ع) سپري گشت و همان‌جا آموخت که هيچ‌گاه در برابر ظلم سر فرو نياورد.
سيد که با شنيدن کلام امام (ره) دل‌بسته‌ي مکتب توحيد گشته بود، هم‌گام با امت مبارز در راه‌پيمايي‌ها و تظاهرات‌ها عليه حکومت فاسد پهلوي شرکت نمود و با پيروزي انقلاب و تشکيل جهاد سازندگي به صورت افتخاري به ياري مردم شتافت.


محمودي به دنبال صدور فرمان امام مبني بر تشکيل بسيج در سال 1359 به عضويت اين نهاد در آمد و در راه حمايت از انقلاب در مقابل منافقين و گروهک‌ها بارها مورد ضرب و شتم قرار گرفت. چندي بعد به صورت افتخاري با سپاه‌پاسداران همکاري نمود و در مناطق چوکا، رضوان‌شهر، پره‌سر و ماسال با منافقين مبارزه کرد.
سيد‌جواد که تشنه‌ي حضور در ميدان نبرد بود، با اصرار فراوان در فروردين‌ماه سال 1361 قدم به ميدان ايثار نهاد و در عمليات بيت‌المقدس و محرم حضور يافت.
سيد در طول سال‌هاي جنگ مسئوليت‌هاي سنگيني از جمله فرماندهي دسته، فرماندهي  گروهان و گردان را نيز بر عهده داشت. سال 1365 از جبهه‌ي سليمانيه به جنوب رفت تا در عمليات کربلاي 5 با سمت معاونت فرماندهي گردان حمزه‌ سيد‌الشهدا لشگر 16 قدس شرکت کند و سرانجام در روز بيست ‌و ‌دوم دي‌ماه در سنّ 22 سالگي در شلمچه به لقا حق دست يافت و در جرگه‌ي برگزيدگان قرار گرفت. از او نيز 1 فرزند به نام محمد تقی  يادگار مانده که هنگام شهادت پدر فقط ۱۰ ماهه بود.

 

برگی از ۶ برگ  وصیت نامه سردار شهید سید جواد محمودی :

... خدايا از تو سپاسگزارم که به من توفيق جهاد خالص را عنايت کردي.
خدايا نمي‌دانم چه بگويم؛ کسي نيستم که با تو سخن بگويم خدايا مي‌داني که من ببريدم از غير و بپيوستم به تو. دل را پيراسته ساختم و سراپا به سوي تو رو آورد و از کسي که خود به اعطاي تو محتاج است، روي بتافتم.
چه بسا مردمي را ديدم که غير از تو را طلبيدند، حقير و خوار شدند و از ديگري ثروت خواستند و فقير شدند و قصد بلندي کردند و خوار شدند و اما من اي پروردگار بزرگ، اين‌ها را مشاهده کردم و طاقت نياوردم بمانم و در اين دنياي فاني زندگي حيواني داشته باشم.
. . . . خدايا خودت فرمودي که آيا مي‌خواهي شما را به يک تجارت سودمند بخوانم که از آتش جهنم به دور سازم و گفتي با مال و جانتان جهاد کنيد در راه الله.
خدايا اي معبود من، آمدم جهاد کنم با جان و مالم. من که غير از خود چيزي ندارم؛ جز جان ناقابلم که آن را هم اگر قبول کني در راهت فدا مي‌کنم.
اي خداي من اي معشوق من و رازدار من، خدايا خيلي گناه‌کارم مي‌دانم گناهانم بخشيده نمي‌شود مگر در راهت به خون خود بغلتم.
خدايا از تو سپاسگزارم که به من لطف کردي در عزاداري امام حسين (ع) شرکت کنم و بر سر و سينه بزنم. خدايا عاشق حسينت شدن خيلي زيباست و انسان احساس مي‌کند که سبک است اصلاً سنگيني احساس نمي‌کنم؛ احساس مي‌کنم که مقداري محبتش را در قلبم روشن کردي، اگر اين کار را نکرده بودي مرا به اين‌جا نمي‌آوردي و مرا در راهش به شهادت نمي‌رساندي.
مادرم و پدرم نمي‌دانم که با چه زباني از شما سپاسگزاري کنم، مي‌دانم که خيلي برايم زحمت کشيده‌ايد خجل و شرمنده هستم که نتوانستم برايتان کاري انجام دهم، مرا حلال کنيد.
مادرم وقتي به ياد آن زحمت‌هاي شما مي‌افتم که چگونه مرا بزرگ کرده‌ايد، چه سختي‌ها تحمّل کرديد، اشک در چشمانم جمع مي‌شود. مي‌دانم شهادت من براي شما سخت است ولي چه کنم که نمي‌توانم بمانم و بدانيد که خداوند شما را امتحان مي‌کند؛ سعي کنيد در شهادت من خداي‌ناکرده ناشکري نکنيد که اجرتان با اين حرف‌ها کم مي‌شود.



:: موضوعات مرتبط: زندگی نامه و خاطرات شهدا، بسیج و دفاع مقدس
ن : خادم الشهدا
ت : چهارشنبه 1390/10/14

وقتی او را در آغوش گرفتم شروع کردم تکان دادن او، او که خوشحال از این دیدار بود با مهربانی می‌گفت: تکانم نده که معنویتم می‌ریزه.

شهیدعلی سیفی در سال ۱۳۴۴ در شهرستان مراغه در خانواده ای متدین و ولایی چشم به جهان گشود. مادرش تعریف می‌کرد که من همیشه با وضو به علی شیر می‌دادم و در عالم رویا به من گفتند این سرباز ماست و از آن به خوبی مواظبت کن. علی بعد از طی دوران طفولیت پا به مدرسه گذاشت و در دوران تحصیل هم دانش آموز خاصی بود که احترام همگان را به همراه داشت.

 



:: موضوعات مرتبط: زندگی نامه و خاطرات شهدا، بسیج و دفاع مقدس
ن : خادم الشهدا
ت : چهارشنبه 1390/10/14

*این دعا را برای من نکن!

ند روز پیش به یاد خاطره‌ای از پدرم افتادم. یادمه یکبار رفته بودیم نماز جمعه، پیرزنی به من گفت می‌ری یه لیوان آب برام بیاری؟ رفتم و وقتی آب را خورد، گفت: پیر بشی الهی!

من نفهمیدم این حرفش یعنی چه؟ از مادرم که پرسیدم گفت: یک دعا است یعنی انشاءالله حالا حالا‌ها زنده بمانی.

این موضوع در ذهن من بود تا اینکه مدتی بعد پدرم کاری را برایم انجام داد که من هم به جای تشکر، گفتم: بابا پیر بشی! دیدم ایشان ناراحت شد و گفت: زینب هیچ وقت این دعا را برای من نکن. گفتم: پس چی بگم؟
گفت: همیشه دعا کن عاقبت به خیر بشم که فکر می‌کنم به آرزویش هم رسید.

 

گفتگو با زینب طهرانی مقدم فرزند ارشد سردار شهید حاج حسن طهرانی مقدم



:: موضوعات مرتبط: زندگی نامه و خاطرات شهدا، بسیج و دفاع مقدس
ن : خادم الشهدا
ت : چهارشنبه 1390/10/14

نشسته بودیم و صحبت می کردیم. قرار بود قبل از غروب آفتاب نیروهای باقیمانده گردان را از بنه تدارکاتی (محلی نزدیک خط مقدم که آذوقه و مهمات آنجا نگهداری می شود) به طرف خط حرکت دهیم.

مهدی گفت: «علی! من دیشب خواب دیدم که شب تاسوعاست. مجلس باشکوهی داشتیم و سینه زنی می کردیم. همه داشتند گریه می کردند. من هم آنجا چند بیتی خواندم. حال و هوای عجیبی بود.»

بعد گفت: «علی! این شب تاسوعایی که من دیدم، حتما عاشورایی به دنبال دارد.»

باید راه می افتادیم. می خواستم بند پوتینهایم را ببندم، گفتم: «این پوتین ها اذیتم می کند.»

مهدی گفت: «بیا پوتین هایمان را عوض کنیم!»

پس از آن مهدی آیه ای از قرآن خواند و گفت: « اجل هر کس فرا برسد، امکان ندارد یک لحظه هم تغییر کند.»

تا آخرین لحظه که بنه را ترک کردیم، از شهادت و شهید شدن حرف می زد، قرآنی همراه داشت که امضاء شده امام بود. دو سه سال قبل، آن را مدتی به من داده بود و من دوباره به او برگردانده بودم.

دم غروب باز گفت: «بیا این قرآن مال تو باشد!»

ولی من قبول نکردم، نگاهی کرد و گفت: «یک بار دیگر هم این را به من پس دادی. حالا هم اگر نمی گیری مهم نیست،اما یادت باشد وقتی شهید شدم، از روی جنازه ام بردار!»

قرآن را بوسید و تو جیبش گذاشت.

                                                                        راوی : علی جزمانی



:: موضوعات مرتبط: زندگی نامه و خاطرات شهدا، بسیج و دفاع مقدس
ن : خادم الشهدا
ت : دوشنبه 1390/10/12

امام خامنه ای (حفظه الله):هميشه آنجايي كه مربوط به شهيد است، هر چه مي‌شود بهترين‌ها را انجام بدهيد. چرا؟ چون شهيد بهترين است.

تقدیم به سردار بی نشان شهرم شهید حسین فلاح زرین کار

سلام  حسین آقا
مرا نمیشناسی اما  من در این چند وقت تو را خوب شناخته ام.
نه تورا دیده ام و نه صدایت را شنیده ام، به دنیا که آمدم دوسال بود که مادرت چشم براه پیکر مطهرت بود.
اما از وقتی که تمثال زیبایت را دیدم مجذوب چشمان زیبا و چهره یوسف گونه ات شدم.آنروز که  نامت را در بین"  شجاعان شهید " گردان حمزه دیدم ، به خودم بالیدم و در دلم غروری وصف ناشدنی حس کردم که شهید شهرم ، همچون عباس بن علی(ع)  شهره است به شجاعت و دلاوری.
در مرام و مسلک آسمانیت همین بس که با یک دیدار طرف مقابلت را شیدای خود میکردی. وچه صدها شیدا  همچون من، که تو را درک نکردند ، اما مجنونت شدند.
حسین آقا
همه جا شنیدیم که" یاد امام و شهدا دل و میبره کرب وبلا..." اما این بار تو ما را به مدینه بردی و دلهای زنگار گرفته مان را به یاد تشییع غریبانه مادر سادات(س) انداختی.

چه مظلومانه تنها یادگاری هایت را بخاک سپردند!!

و وقتی در توجیه اینکار شنیدم که ((خواست خدا بوده است که اینطور پیش آمد!!!)) لبخندی از روی حرص بر لب نشاندم و در دل ،های های گریستم و غربت و مظلومیتت را با جان و دل درک کردم.

آهای سردار!

درکدامین زمین تف دیده خفته ای؟درکدام گوشه از حاج عمران ساکت و بی نشان آرمیده ای؟
بگو تو را چه راز است با فاطمه زهرا(س)؟
حسین جان!
حتما میدانی که  25 سال است که مادرت چشم بر درب خانه  دوخته است ، و با هر صدای در به امید دیدن پسر رشید ش شتابان به سمت در می دود!
 شنیدم بچه های گروهان ابوالفضل(ع) از شب عملیات کربلای 2 در حاج عمران دیگر فرمانده دلاورشان را ندیده اند!
برگرد سردار!
برگرد و عطر روح بخش وجودت را در کوچه پس کوچه های شهرمان پراکنده کن. برگرد و تلنگری بر پشت میز نشینان دیارمان بزن. آنان که در پیچ و خم دنیا هویت خویش را گم کرده اند!
حسین فلاح عزیز!
نمی دانم چرا به این بخش از وصیت نامه سراسر نورت که رسیدم:
" اي كساني كه مسئوليتي بر عهده شما است نكند كارها يتان را از روي نفس ا نجام دهيد ، پس از شما مي خواهــم كه تما م كـار ها ي خود را خا لصا نه بخا طر خدا انجام دهيد."
ناگاه به فکر آنانی افتادم که تمام هم و غمشان گزارش کار دادن به مسئول مافوقشان شده است!

وای کاش همه مان برای خدا قدم برداریم.

وتو ای سردار بی نشان شهرم

مطمئن باش اگر در پیچ و خم دنیا و ما فیها  که برای خیلی ها شهدا و مرامشان کم اهمیت شده است، مابسیجیان امام خامنه ای(حفظه الله) هرگز رزمندگان در رکاب خمینی کبیر(ره) را از یاد نخواهیم برد و با جان دل قدم در مسیر ولایت می گذاریم و انشاءلله  با شهادت مان به جمع تان بپیوندیم.

روحت شاد دلاور شهرم
 
سردار شهید حسین فلاح زرین کار فرمانده دلاور گروهان ابوالفضل(ع) گردان حمزه سیدالشهدا(ع) لشکر قدس گیلان بود که در تاریخ 10/6/1365 در عملیات کربلای 2 در منطقه حاج عمران به مقام ولای شهادت رسید و پیکر مطهرش  تاکنون نیز  تفحص نشده است.
 

شادی روح این شهید گرانقدر صلوات



:: موضوعات مرتبط: زندگی نامه و خاطرات شهدا، بسیج و دفاع مقدس
ن : خادم الشهدا
ت : جمعه 1390/10/09

( از زبان همسر شهید عبد الحسین برونسی ) >>> یک روز صبح زینب از خواب بیدار شد و گفت : من آقای خامنه ای را در خواب دیدم . از اطرافیان سوال کردم گفتند : آقای خامنه ای مشهد هستند . رفتیم مسجد گوهرشاد پای سخنرانی ایشان ... روزهای بعد هر وقتی که می خواستیم برویم بیرون زینب مانع می شد و می گفت : تا وقتی اقا مشهد هستند جائی نروید ، این دفعه آقا حتما خانه ما می آیند . من آقا را خواب دیدم ، حتما به خانه ما می آیند.
مرتب انتظار آقا را می کشید هنوز هیچ خبری هم نبود . تا اینکه اقا سر زده وارد خانه ما شدند . بچه ها وقتی چشمشان به آقا افتاد خیلی خوشحال شدند .

آقا یکساعت با بچه ها صحبت کردند و از همه انها دلجوئی نمودند . خواب زینب را برای آقا تعریف کردم و گفتم : شما هر وقت به مشهد می آئید تا وقتی دوباره به تهران بر می گردید این بچه ها چشم انتظارند . آقا به زینب گفتند : بیا نزدیک من بنشین ، و بعد عکس گرفتند و قرآن ِ زینب را امضاء کردند و این جوری خواب زینب تعبیر شد . ( کتاب گلبوی ص 159 )



:: موضوعات مرتبط: زندگی نامه و خاطرات شهدا
ن : خادم الشهدا
ت : جمعه 1390/10/09

شهید برات سقایی قائم مقام فرمانده گردان امام سجاد (ع) لشکر31عاشورا(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)

 

در یکی از گردهمایی‌ها، سردار یسری (فرمانده وقت سپاه اردبیل) اعلام کرد که همه پاسدارها باید ازدواج کنند. برات پس از سخنرانی به خانه بازگشت. او که قبل از این سخنرانی، زیر بار ازدواج نمی‌رفت، مشتاق ازدواج شد و...
تفحص

برات سقایی روز اول خردادماه سال 1341 در اردبیل به دنیا آمد. پدرش از کارکنان شورای اصناف اردبیل بود که بعد از پیروزی انقلاب اسلامی به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درآمد.

وی درباره انتخاب نام "برات" برای فرزندش می گوید : "در روز تولد حضرت مهدی(عج) متولد شد. چون مولود،پسر بود بچه ها مژدگانی خواستندو من هم دعا کردم که خداوند به خاطر حضرت ولی عصر(عج) این بچه را سعادت دهد که در خط ائمه باشد . لذا اسمش را برات گذاشتم. 



:: موضوعات مرتبط: زندگی نامه و خاطرات شهدا، بسیج و دفاع مقدس
ن : خادم الشهدا
ت : یکشنبه 1390/10/04

«شهیدان در غربت جنگیدند و با مظلومیت به شهادت رسیدند و پیکرهاشان زیر شنی تانک های شیطان، تکه تکه شد و به آب و باد و خاک و آتش پیوست، اما راز خون آشکار شد. راز خون را جز شهدا در نمی یابند.
گردش خون در رگ های زندگی شیرین است اما ریختن آن پای محبوب شیرین تر و نگو شیرین تر، بگو بسیار شیرین تر است.» (شهید« سید مرتضی آوینی»- راز خون/ص189 )




:: موضوعات مرتبط: زندگی نامه و خاطرات شهدا، بسیج و دفاع مقدس
ن : خادم الشهدا
ت : شنبه 1390/10/03

 

سلام بر خدا و شهيدان خدا و بندگان پاك و مخلص او :

بعد از مدتها كشمكش دروني كه هنوز هم آزارم مي دهد،براي رهايي از اين زجر به اين نتيجه رسيدم،و آن در اين جمله خلاصه مي شود:

(‌خدايا عاشقم كن)...

از اينكه بنده بد و گناهكار خدايم سخت شرمنده ام،و وقتي ياد گناهانم مي افتم آرزوي مرگ ميكنم،ولي باز چاره ام نمي شود. به راستي كه (ان الانسان لفي خسر)

هيچ برگ برنده اي ندارم كه رو كنم،جز اينكه دلم را به دو چيز خوش كرده ام: اول

اينكه با اين همه گناه،او دوباره مرا به سرزمين پاكي و اخلاص و صفا و محبت بازم

گرداند،پس لابد دوستم دارد و سر به سرمي گذارد،هر چند كه چشم دلم كور است

و نميبينم و احساسش نميكنم،اگر چنين نبود پس چرا مرا به

اينجا آورد؟

دوم اي  نكه قلبي رئوف و مهربان دارم و با همه بديهايم بسيار دلسوزم.لحظه اي حاضر

به رنجش كسي نمي شوم، حتي رنجشي بسيار كوچك و ناچيز،ولي در عوض براي

خوشنودي ديگران حاضر به تحمل هررنجي مي شوم؛

بله!به اين دو چيز دل خوش كرده ام.

                                                       بقیه در ادمه مطلب

                                      برگرفته شده از خادم الشهدا کربلای ایران        

http://khadem.koolebar.ir



:: موضوعات مرتبط: زندگی نامه و خاطرات شهدا، بسیج و دفاع مقدس
ن : خادم الشهدا
ت : شنبه 1390/10/03

زمانی بازرگان برچسب چریک فدایی را زد،
و زمانی بنی صدر برچسب منافق را،
هر قدمی که در راه خدا و بندگان مستضعف او برداشتم برچسب بارانمان کردند،
حالا روزی ده برچسب دشت می کنیم،
اما عزیزان من دلسرد نباشید؛ حاشا بچه بسیجی میدان را خالی کند.



:: موضوعات مرتبط: زندگی نامه و خاطرات شهدا، بسیج و دفاع مقدس
ن : خادم الشهدا
ت : شنبه 1390/10/03

تازه از بيمارستان بيرون آمده بودم.وقتي به منطقه برگشتم بچه ها تپه اي را گرفته بودند.يكي از بچه ها گفت:فرمانده لشكر دستور داده كسي روي خط الرأس نرود.

شب همانطور با لباس شخصي خوابيدم.صبح خواب آلود وخمار از سنگربيرون زدم. آفتاب حسابي پهن شده بود. ...ناگهان چشمم به جواني كم سن و سال افتاد.كلاه سبز كاموايي سرش بود و لباس زرد كره اي تنش.با دوربين روي درختي در خط الرأس مشغول ديده باني بود.

اين را كه ديدم انگار با پتك زده باشند روي سرم.سرش داد كشيدم"آهاي تو خجالت نمي كشي؟بيا پايين ببينم."



:: موضوعات مرتبط: زندگی نامه و خاطرات شهدا، بسیج و دفاع مقدس
ن : خادم الشهدا
ت : شنبه 1390/10/03

دم صبح نزدیک اذان گریه ام گرفت به ابراهیم گفتم بی معرفت!دست کم دو دقیقه بیا این بچه را نگه دار ساکتش کن!خوابم نبرد مطمئنم ولی در حالتی بین خواب و بیداری دیدم ابراهیم آمد و بچه را از من گرفت دو سه بار دست کشید به سرش و...من به خودم آمدم دیدم بچه آرام خوابیده به خودم گفتم این حالت حتما از نشانه های قبل از مرگ بچه است.

خیلی ترسیدم آفتاب که زد بی قرار و گریان بلند شدم رفتم دکتر.دکتر گفت:این بچه که چیزیش نیست.حضورش را گاهی این طور حس می کردیم. ( به نقل از همسر شهید ابراهیم همت )



:: موضوعات مرتبط: زندگی نامه و خاطرات شهدا، بسیج و دفاع مقدس
ن : خادم الشهدا
ت : شنبه 1390/10/03

«مردمان، مسافر کاروان مرگند، اما خود نمی دانند. مرگ، کاروان دار سفر زندگی است. کجاوه ثابت می نماید!
دل شهرنشینان، پرستویی در قفس است، پرستو را با گرما عهدی است که هر بهار تازه می شود. وطن پرستو بهار است و اگر بهار، مهاجر است از پرستو مخواه که بماند. اما وطن مألوف پرستوی دل، فراسوی گرما و سرما و شمال و جنوب در ماوراست.
اهل هجرت که کاروانیانند و کشتی نشستگان، خوب می دانند این خمودی که شهرنشینان را گرفته از چیست!» (شهید« سید مرتضی آوینی»- راز خون/ص178 )




:: موضوعات مرتبط: زندگی نامه و خاطرات شهدا، بسیج و دفاع مقدس
ن : خادم الشهدا
ت : جمعه 1390/10/02

در عملیات بیت المقدس در عرض یک هفته پنج بارمحل استقرار تیپ ولی عصر عجل الله تعالی فرجه را عوض کردند خسته شده بودیم لب به اعتراض گشودیم ورفتیم سراغ حسن باقری گفتیم : امکانات نداریم .دیگر به هیچ وجه از محل فعلی تکان نمی خوریم هر چه می خواهد بشود مگر بالاتر از سیاهی هم رنگی هست .
گفت : بله هست !بالاتر از سیاهی سرخی خون شهید است که روی زمین ریخته می شود آب سرد روی بدنم ریخته باشند ،بدنم شروع کرد به لرزیدن سعی کردم چیز د یگری بگویم گفتم : امکانات نیست !ما قوه محرکه می خواهیم او با همان لحن گفت : قوه محرکه
شما خون شهید است. بعد هم کمی امید واری داد واز موقعیت در جنگ حرف زد. از آن لحظه هر وقت یاد حرفهای حسن باقری می افتم بدنم سرد سردمی شود انگار مثل آن لحظه آب سرد روی بدنم ریخته اند.



:: موضوعات مرتبط: زندگی نامه و خاطرات شهدا، بسیج و دفاع مقدس
ن : خادم الشهدا
ت : جمعه 1390/10/02

«من در سنگر هستم، در این خانه محقر، در این خانه فریاد و سکوت، فریاد عشق و سکوت. در این خانه سرد و گرم، سردی زمستان و گرمای خون. در این خانه ساکن و پرجوش و خروش، سکون در کنار رودخانه و هیجان قلب و شور شهادت. خانه نمناک و شیرین، نم آب باران و طعم و لذت شیرین شهادت. خانه بی شکل و زیبا، بی شکلی ساختمان و زیبایی ایمان. خانه کوچک و با عظمت، کوچکی قبر و عظمت آسمان. این خانه کوچک، این سنگر، این گودی در دل زمین، این گونی های بر هم تکیه داده شده پر از حرف است، فریاد است، غوغاست... صدای پر محبت اصغر و حرف زدن آرام رضا و خوش زبانی منصور. بغض گلویم را گرفته، قطرات اشکم هدیه تان باد.

تنهایی، عمیق ترین لحظات زندگی یک انسان است. خدایا این خانه کوچک را بر من مبارک گردان

در این چند روز با خاک انس گرفته ام، بوی خاک گرفته ام، رنگ خاک گرفته ام. حال می فهمم که چرا پیامبر(ص)، علی بن ابی طالب(ع) را ابوتراب نامید.» (سردار شهید «سید حسین علم الهدی» جهاد در قرآن/ص140)



:: موضوعات مرتبط: زندگی نامه و خاطرات شهدا، بسیج و دفاع مقدس
ن : خادم الشهدا
ت : جمعه 1390/10/02

« تصمیم گرفته بودم اگر بتوانم ترخیصی بگیرم، چون خیالم از جانب شما ناراحت بود؛ ولی به خدا قسم تا به مسجد رسیدم و قرآن را باز کردم به ولله قسم آیه ای آمد که مضمونش این بود«آنهایی که به بهانه هایی جهاد را ترک می کنند، منافقند.» پس از شما می خواهم مدت کمی دیگر هم صبر کنید. مرگ و زندگی دست خداست. نه آنانکه از جهاد فرار کرده اند، دیرتر از موقع مردند و نه آنانی که در جهاد شرکت کردند اجلی نارس داشتند.
...آنگاه که غم بر دل شما سایه افکند، روی به درگاه حق آورید.
این مطلب را پشت خاکریز می نویسم.
خدایا! یقین و اخلاص و توکلم را زیاد کن و عشقم را به اهل بیت زیاد کن و امام هشتم را از من راضی کن.
خدایا! معبودا! دوست دارم مظلوم کشته شوم و در راهت پودر شوم و اثری از من نماند. این خواهش من! اما تو، تو هر چه خواستی انجام بده.
خدایا! راضی ام به آتش جهنم، ولی از فراق تو و دوستانم در عذابم. تو را که نشناختم، ولی دوستانم را که شناختم. خیلی عجیب بودند که وصف نمی توانم بکنم.
خدایا! پدر و مادرم خیلی بر گردن من حق دارند، ولی تو بیشتر حق داری، از تو می خواهم به آنها صبر بدهی.
خدایا! مقلد خوبی برای امام نبودم، ولی آرزو دارم که در آخرت با او محشور شوم.
خدایا! یک عمر به نفسم ظلم کردم.
خدایا! جز اینکه بگویم شرمنده ام، شرمنده ام، خجالت می کشم که حرفی بزنم و همه را به خودت واگذار می کنم.
خدایا! به این لحظه های شریف و عزیز دستم را رها نکن. دستم را بگیر و به بچه ها ملحق کن.
خدایا! به آبروی این بچه ها قسم، به آه و سوگند و به لبخندهای لبشان سوگند، ریشه رذایل اخلاقی را از دل ما بکن و مرا آنی به خودم وامگذار.» (طلبه و پاسدار شهید«محمدرضا احمدی زمانی»)



:: موضوعات مرتبط: زندگی نامه و خاطرات شهدا، بسیج و دفاع مقدس
ن : خادم الشهدا
ت : جمعه 1390/10/02

اي خاك نشين اسماني ... در نزد خدا تو ميهماني
یکی دو روزی بود که شهیدی پیدا نکرده بودیم. یعنی راستش شهدا ما را پیدا نکرده بودند گرفته و خسته بودیم و گرما هم بدجوری اذیتمان می کرد. همراه یکی ذوتا از بچه ها داشتیم از کنار گودال شهدای فکه که زمانی در سال 1361 عملیات ولفجر مقدماتی آنجا رخ داده بود رد می شدیم تاگهان نیرویی ناخواسته مرا بخودش جذب کرد. متوجه نشدم چیست اما احساس کردم چیزی مرا بسوی خود می خواند. ایسنادم. نظرم به پشت بیته ای بزرگ جلب شد. همراهم تعجب کرد که کجا می روم. فقط گفتم بیا تا بگویم. دست خودم نبود ، انگار مرا می بردند. پا هایم جلو تر می رفتند. به پشت بته که رسیدم جا خوردم. صحنه خیلی تکاندهنده و عجیبی بود. همین بود که مرا بسوی خود خوانده بود. آرام روی زمین نشستم و ناخودآگاه زبانم به سبحان الله چرخید. همراهم متوجه حالم شد. به سرعت جلو آمد ؛ او هم در جا میخکوب شد.
شهیدیکه لباس بسیجی به تن داشت به کپه ای خاک کنار بته تکیه داده و پاهایش را دراز کرده بود. یکی دیگر هم سرش را روی ران پای او گذاشته بود. دراز کشیده و خوابیده بود. 15 سال بود که خوابیده بودند. ادم یاد اصحاب کهف می افتاد. ولی اینها اصحاب رمل بودند. اصحاب فکه ، اصحاب قتلگاه والفجر و اصحاب روح الله .
بدن دومی که سرش را بر روی پای دوستش گذاشته بود تا کمر زیر خاک بود. باد و طوفان ماسه و رمل را بر روی بدنش آورده بود. آرام در کنار یکدیگر خفته بودند. ظواهر امر نشان می داد مجروح بوده و در کنار تپه خاکی پناه گرفته بودند و همانطور به شهادت رسیده بودند. با احترام و با صلوات پیکر های مطهرشان را جمع کردیم و پلاکهایشان را کنار هم قرار دادیم.
حاج رحیم صارمی مسئول گروه تفحص لشکر 31 عاشوراء




:: موضوعات مرتبط: زندگی نامه و خاطرات شهدا، بسیج و دفاع مقدس
ن : خادم الشهدا
ت : جمعه 1390/10/02
از نماز نخواندنش، آن هم در اول وقت كه همه‌ى بچه‌ها به امامت روحانى گروهان مشغول اداى آن بودند بايد حدس مى‌زدم كه مسلمان نيست، ولى هيچ وقت چنين برداشتى به ذهنم خطور نكرد. مخصوصا اين كه سه روز پيش هنگام خواندن زيارت عاشورا ديده بودم كه او نيز پشت خاكريز و كمى دورتر از بچه‌ها، زنگار دل به آب ديده شستشو مى‌كرد.
 
بعد از نماز به طرف او رفتم و سلام دادم. احوالپرسى گرمي كرديم و با هم روى چمن‌هاى بهارى كه از شدت گرما خيلى زود پاييزى شده بودند نشستيم .
 
حس كنجكاوى وادارم مى‌كرد تا بپرسم چرا نماز نمي‌خوانى ؟! اما نجابتى كه در سيمايش مى‌ديدم‌، اين اجازه را به من نمي‌داد. پرسيدم:
 
چند وقت است كه در جبهه‌اى‌؟
 
- دو ماه مى‌شود.

                                                     بقیه در ادمه مطلب

                                    برگرفته شده از خادم الشهدا کربلای ایران        

http://khadem.koolebar.ir            

 



:: موضوعات مرتبط: زندگی نامه و خاطرات شهدا، بسیج و دفاع مقدس
ن : خادم الشهدا
ت : جمعه 1390/10/02

ديگر سخن با برادران كشاورز اين كه، بايد با كار و كوشش بيشتر خود، چنان مشت بر دهان آمريكا و شوروى بزنيم، كه نتوانند از جا بلند شوند. و با برداشتن محصول بيشتر، مشكل اقتصاد كشور را حل كنيد. شهید على آواره
......................................

هميشه بدانيد كه هيچ وقت، شخصى تنها نمى‏تواند كارى انجام دهد. و احتياج به يك همراه و كسى كه او را يارى كند، دارد. مانند امام كه توانستند با كمك و يارى خداوند و كمك ملت، اين انقلاب عظيم را در پانزده خردادها و هفده شهريور به وجود آورد. شهید مسعود اكبرى
....................................

من بر اساس رسالت و مسئوليتى كه احساس كردم، در راه الله و براى پاسدارى از انقلاب اسلامى مان، كه خون‏بهاى ده‏ها هزار شهيد است، به جبهه آمدم، لذا مى‏خواهم كه راهم با تمام امكاناتى كه داريم، ادامه يابد. تا از وطن و اسلام دفاع كنيم. شهید على بيگمى

...................................

محمد عزيز! از حالا مسئوليتت خيلى سنگين است و بايد راهم را ادامه بدهى. شهید محمود محمودى

...................................

اى برادران به هوش باشيد! كه ارواح مطهر شهدا، نگران اعمال و رفتار شماست. نگران اين كه مبادا شما با سهل انگارى‏تان، و يا خداى نكرده پيروى از هواى نفستان مغلوب جاه و مقام شده، و از اهداف مقدس انقلاب، دور شويد و فراموشتان شود كه چه كسانى اين مسئوليت را به شما واگذار كرده، و چه كسانى حافظ و صاحب اين انقلابند. شهید عليرضا شبانى



:: موضوعات مرتبط: زندگی نامه و خاطرات شهدا، بسیج و دفاع مقدس
ن : خادم الشهدا
ت : جمعه 1390/10/02

خرازی گفت به ماهر عبدالرشید بگو: خط اول تو را گرفتم، خط دوم تو را هم گرفتم، خط سوم تو را هم گرفتم، خط چهارم تو را هم گرفتم!! خط پنجم تو را هم گرفتم، هیچ مانعى جلوى من نیست! امشب مى‏خواهم بیایم به شهر بصره تو را ببینم!
 به گزارش گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاری فارس، در منطقه شلمچه به ما مأموریت ساخت یک سنگر بزرگ با حلقه‏هاى بتونى پیش ساخته را دادند! حلقه‏هاى پیش ساخته بتونى را به وسیله تریلر و کمرشکن تا فاصله‏اى از خط مقدم مى‏آوردند و ادامه راهنمایى آنها تا کنار محل سنگر را به عهده ما مى‏گذاشتند!
به راننده‏ها نگفته بودند که باید تا خط مقدم بیایند. تا محلى که آنها را تحویل ما مى‏دادند آتش دشمن وجود نداشت. اما هر چه ما آنها را به طرف عمق منطقه درگیرى مى‏بردیم بر تعداد گلوله‏ها دشمن افزوده مى‏شد. راننده‏ها مى‏ترسیدند و جلو نمى‏آمدند. ما با یک درد سر و مکافاتى این راننده‏ها را به محل مى‏بردیم. هر تریلر یک حلقه بیشتر نمى‏آورد. بالا و پایین گذاشتن آنها هم درد سر داشت. چون ما جرثقیل نداشتیم براى بیل لودر یک قلاب ساخته بودیم و به وسیله بیل لودر آنها را پایین مى‏گذاشتیم! پانزده روز طول کشید تا ما توانستیم پانزده عدد از این حلقه‏هاى بتونى را به محل سنگر ببریم.

محل سنگر در خاک عراق و بعد از سنگرهاى نونى شکل عراق بود! براى ساخت آن، منطقه‏اى را به اندازه کافى خاکبردارى کردیم. حلقه‏ها را کنار هم در آن قرار دادیم و چند متر خاک روى آن ریختیم! سنگر خوبى شد. همان سنگرى بود که بعد! حاج حسین خرازى نزدیک آن شهید شد.

منطقه در تصرف ما بود ولى عراق حاضر به از دست دادن آن نبود. بنابراین به شدت تمام آن‏جا را گلوله باران مى‏کرد. عملیات حالت فرسایشى به خود گرفته و این حالت فرسایشى خسارات زیادى به ما وارد کرده بود. اکثر بچه‏ها زخمى یا شهید شده بودند. منطقه تقریبا از نیروهاى ما خالى شده و انرژى و رمقى براى لشکر 14 امام حسین نمانده بود. شب‏هاى آخر عملیات بود. یک شب من و حاج محسن حسینى در سنگر نشسته بودیم! خرازى وارد سنگر شد و از ما پرسید:

                                                     بقیه در ادمه مطلب

                                    برگرفته شده از خادم الشهدا کربلای ایران        

http://khadem.koolebar.ir            

 



:: موضوعات مرتبط: زندگی نامه و خاطرات شهدا، بسیج و دفاع مقدس
ن : خادم الشهدا
ت : جمعه 1390/10/02
مهدی صاحب‌‌الزمان (عج) اینكه نام سربازی و نوكری تو را بر ما نهاده‌اند، مایه افتخار است، ولی از اینكه نمی‌توانم آنچنان كه تو می‌خواهی باشم، روحم عذاب می‌كشد.
شهید ابوالفضل مختاری

امام زمان چشمان گنهكارم پر از اشك است، چه بسیار اشك ریخته‌ام فریادزده‌ام صدایت كرده‌ام، یابن‌الحسن (عج) گوشه چشمی بر من فكن، مهدی جان سخت حیرانم، رخسار چون ماهت را برایم بگشا زیرا كه منتظرم.
شهید علی دستان

ای مهدی (عج) عزیز فرمانده جبهه‌ها، ای یاور رزمندگان اسلام، به یاریمان بشتاب،و در آخرین لحظات چشمانم را به جمالت منور فرما و از خدا می‌خواهم در هنگام شهادتم، مهدی (عج) حاضر باشد، مهدی جان (عج) در لحظه شهادت سرمان را بردار و در آغوش بگذار كه ما جز دامان تو پناهی نداریم.
شهید احمد (حمید) مهرمحمدی

مهدی جان تو را به مادرت زهرا (س) و جد بزرگوارت  علی‌بن‌ابیطالب (ع) مرا یاری كن كه تو واسطه فیض الهی بر ما هستی.

 

                                                        بقیه در ادمه مطلب

                                    برگرفته شده از خادم الشهدا کربلای ایران        

http://khadem.koolebar.ir            

 



:: موضوعات مرتبط: زندگی نامه و خاطرات شهدا، بسیج و دفاع مقدس، عصر ظهور
ن : خادم الشهدا
ت : پنجشنبه 1390/10/01
بار خدایا از کارهایی که کرده ام به تو پناه می برم از جمله :
از این که حسد کردم...
از این که تظاهر به مطلبی کردم که اصلاً نمی دانستم...
از این که زیبایی قلمم را به رخ کسی کشیدم....
از این که در غذا خوردن به یاد فقیران نبودم....
از این که مرگ را فراموش کردم....
از این که در راهت سستی و تنبلی کردم....
از این که عفت زبانم را به لغات بیهوده آلودم.....
از این که در سطح پایین ترین افراد جامعه زندگی نکردم....
از این که منتظر بودم تا دیگران به من سلام کنند....
از این که شب بهر نماز شب بیدار نشدم....
از این که دیگران را به کسی خنداندم، غافل از این که خود خنده دارتر از همه هستم....
از این که لحظه ای به ابدی بودن دنیا و تجملاتش فکر کردم....
از این که در مقابل متکبرها، متکبرترین و در مقابل اشخاص متواضع، متواضع تر نبودم....
از این که شکمم سیر بود و یاد گرسنگان نبودم....
از این که زبانم گفت بفرمایید ولی دلم گفت نفرمایید.
از این که نشان دادم کاره ای هستم، خدا کند که پست و مقام پستمان نکند....
از این که ایمانم به بنده ات بیشتر از ایمانم به تو بود....
از این که منتظر تعریف و تمجید دیگران بودم، غافل از این که تو بهتر از دیگران می نویسی و با حافظه تری.....
از این که در سخن گفتن و راه رفتن ادای دیگران را درآوردم....
از این که پولی بخشیدم و دلم خواست از من تشکر کنند....
از این که از گفتن مطالب غیر لازم خودداری نکردم و پرحرفی کردم....
از این که کاری را که باید فی سبیل الله می کردم نفع شخصی مصلحت یا رضایت دیگران را نیز در نظر داشتم....
از این که نماز را بی معنی خواندم و حواسم جای دیگری بود، در نتیجه دچار شک در نماز شدم....
از این که بی دلیل خندیدم و کمتر سعی کردم جدی باشم و یا هر کسی را مسخره کردم....
از این که " خدا می بیند " را در همه کارهایم دخالت ندادم....
از این که کسی صدایم زد اما من خودم را از روی ترس و یا جهل، یا حسد و یا ... به نشنیدن زدم....
از ......
                         

                                    برگرفته شده از خادم الشهدا کربلای ایران        

http://khadem.koolebar.ir            

 



:: موضوعات مرتبط: زندگی نامه و خاطرات شهدا، بسیج و دفاع مقدس
ن : خادم الشهدا
ت : پنجشنبه 1390/10/01
خواهرم :

                   استعمار قبل از هر چیز از سیاهی چادر تو  می ترسد

                                                                                        ،تا سرخی خون من



:: موضوعات مرتبط: زندگی نامه و خاطرات شهدا، بسیج و دفاع مقدس
ن : خادم الشهدا
ت : جمعه 1390/06/18
آگاه باشیم که صدق نیت و خلوص در عمل تنها چاره ساز ماست .

                                                          شهید مهدی باکری



:: موضوعات مرتبط: زندگی نامه و خاطرات شهدا، بسیج و دفاع مقدس
ن : خادم الشهدا
ت : شنبه 1390/05/15
این جا هوا گرم است. این جمله را شما فقط، می خوانی. خرده نگیر. نگو نشان بده! حال بیشتر نوشتن را ندارم. کاغذ یا دفترچه خاطرات ندارم. این چند جمله را هم حاشیه یک کاغذ کوچک مچاله شده می نویسم، که گوشه راست بالایش هم چرب و چیلی است. یک لکه بزرگ زرد رنگ. گویا آبگوشت روی آن ریخته یا سوپ یا همچین چیزی. تازه با یک مداد کوتاه درپیت بی سر و دستخط خرچنگی. بگذریم.

نامه

 مثل لشکر شکست خورده پاهایمان را روی هم انداخته و دراز به دراز افتاده بودیم. روی علف های خشکیده. کافی بود دشمن حتی از آن بی دست و پاهاشان پیدا بشود و یک گلوله داغ تر از این هوا توی سینه های عرق کرده هر دومان خالی کند. تفنگ هایمان را جوری پرت کرده بودیم آن طرف که به زور دست به آن می رسید. کمربندها را باز کرده و انداخته بودیم پایین پا. قمقمه ها را هم تا آخرین قطره سر کشیدیم. تازه قار و قور شکممان را هم شنیدیم. هادی دست کرد توی کوله اش و یک کیسه پارچه ای سفید را درآورد. نخش را که محکم گره داده شده بود با چاقو برید.

- جون، ببین عجب چیزیه!

کیسه را از دستش کشیدم که گفت: ول کن ببینم این دیگه چیه؟ هادی برگه ای که چند تا شده بود از کیسه درآورد و کنجکاو شد ببیند توی کاغذ چیه؟ من هم کیسه را قاپیدم. توی کیسه مقدار زیادی مغز گردو و بادام بود. شروع کردم به خوردن مغزها. هادی تای کاغذ را باز کرده بود و محو نامه ای شده بود که می خواند.

به نام خدا

سرباز فداکار ایران سلام!

اسم من آرزو است. کلاس سوم دبستان هستم. معلممان گفته اگر می خواهید شما هم با دشمن بجنگید و رزمنده ها را خوشحال کنید و امام خمینی (ره) را خوشحال کنید باید خوب درس بخوانید. من که نمی دانم چه جوری با درس خواندن می شود به شما کمک کرد اما درس هایم خوب است امسال معدلم هجده و نیم شد. بیست نشد چون شب امتحان برق نداشتیم و پدرم هم مجبور بود زود بخوابد. چون کارگر اوستا حسن است. همیشه خیلی خسته است.

نامه ی هفتم(چند نامه)

مادر می گوید شما هم باید زود بخوابید. درس بسه دیگه. بابات خسته است. من شما را خیلی دوست دارم و همیشه سر نمازم برای شما دعا می کنم. دلم راضی نشد و برایتان کمی مغز بادام و گردو فرستادم. داداشم می گوید همه اش غذایمان پنیر شده. به مامانم می گفت برایمان کمی گردو بخر که خنگ نشویم. من سهمم را برای شما فرستادم.

گفتم شما بیشتر احتیاج دارید. من کمتر پنیر می خورم و بیشتر نان خالی می خورم.

شما هم با گردو بخورید. حتماً حتماً. اگه خنگ شوید دشمن گولتان می زند، ها. گفته باشم ...

 اگر پولمان بیشتر بود حتماً برایتان بیشتر می فرستادم ببخشید که کم است. توی زمستان که دبستان می رفتم سهمم فقط 40 گردو شد و مغزهای بادام را هم مادربزرگم به آن اضافه کرد. نوش جان. بخورید و قوی شوید و با دشمن. خوب بجنگید.

                               به امید پیروزی حق بر باطل

                                     آرزو

تقریباً نصف مغزها را خورده بودم. ملچ ملوچی را در گوش هادی راه انداخته بودم. دل ضعفه ام را گرفته بود. به هادی گفتم چی نوشته؟ حالا بخور که تمام میشه. ببینم چیه. هادی گفت: اگه ببینی شاید نخوری ....

 

راوی :

مهدی کبیری



:: موضوعات مرتبط: زندگی نامه و خاطرات شهدا
ن : خادم الشهدا
ت : شنبه 1390/03/28
ن : خادم الشهدا
ت : جمعه 1390/03/27
 
جهت اطلاع از تنظيمات و ويــــرايش اين قالب اينجا را کليک کنيد.

.:: کليک کنيد ::.